اعتراف

سعید عقیقی در موخرۀ کتاب فیلمنامۀ مگنولیا نوشته بود:

…من اعتراف می‌کنم: با دیدن مگنولیا زمان‌هایی را به یاد آوردم که در آرزوی نوشتن متنی فوق‌العاده، متن‌های خوبی که می‌توانستم بنویسم ننوشتم… شاید فرصتی را که برای عمل کردن داشتم به پای فکر کردم قربانی کردم. فکرهای خوبی که می‌توانست از آن‌ها چیزی دربیاید، در فکری بزرگ‌تر، در امید به انجام کاری که شاید هرگز فرصت انجامش پیش نیاید، حل کردم، و آن فکر بزرگ‌تر، آن عمل بزرگ‌تر، آن‌قدر سنگین شد که شاید دیگر هرگز از جایش بلند نشود…

 

آیا شما فرصتی را که برای عمل کردن دارید، بیش‌ازاندازه به پای فکر کردن قربانی نمی‌کنید؟

حواسپرتی‌های دوست‌داشتنی

به من ثابت شده که بیشتر ایده‌های خوب هنگام مطالعه به ذهنم می‌رسد.

ایده‌هایی که ممکن است هیچ ربط مستقیمی به متن کتابی که می‌خوانم نداشته باشد.

پس اگر در خلال مطالعه حواسم پرت شود، خودم را سرزنش نمی‌کنم.

چون جرقۀ ایده‌ای تازه در ذهنم خورده و حالا باید رگۀ طلا را بگیرم و پیش برم.

به خاطر همین همیشه هنگام مطالعه قلم و کاغذی را هم کنار دست خودم دارم.

انتخاب سخت‌تر

برای اغلب افراد نوشتن دشوار است.

پس ضبط پادکست‌ و فایل‌های صوتیِ بدون طرح و نقشه را ترجیح می‌دهند.

برای بسیاری تولید پست‌های ثابت در اینستاگرام سخت‌تر است.

پس انتشار استوری‌های موقت را ترجیح می‌دهند.

بیشتر افراد از تولید کلیپ‌های ساختارمند و منسجم و انتشار آن در یوتیوب و آپارات طفره می‌روند.

پس لایوبازی در اینستاگرام را ترجیح می‌دهند.

کار در وب و صرف وقت و انرژی روی سایت برای عموم علاقه‌مندان به کار اینترنتی ملا‌ل‌آور است.

پس راحتی کار و ارضای لحظه‌ای در شبکه‌های اجتماعی را ترجیح می‌دهند.

 

اما برای تمایز و موفقیت،

غالباً بهتر است در انجام کاری بکوشی که بیش ار سایر کارها از آن طفره می‌روی.

به خواسته‌ات خیانت نکن

اول از همه، پیشنهاد خواندن:

رمان قهرمان فروتن، از ماریو بارگاس یوسا، ترجمۀ منوچهر یزدانی، نشر چشمه

این کتاب آن‌قدر درخشان است که تمام ۴۰۰ صفحه آن را یک نفس، یک روزه خواندم.

دوم از همه، تکه‌ای از کتاب:

فونچیتو جرئت کرده و ناراحت گفت:

«آخر چیزی هست که نمی‌فهمم دربارۀ تو، پدر. تو همیشه هنر را دوست داشته‌ای؛ نقاشی، موسیقی و کتاب، تنها چیزهایی هستند که با احساس از آن‌ها صحبت می‌کنی. پس چرا وکیل شدی؟ چرا تمام عمرت را گذاشتی و در شرکت بیمه کار کردی؟ باید نقاش می‌شدی، موسیقی‌دان، بالاخره، نمی‌دانم. چرا آن چیزی را دنبال نکردی که روحت طلب می‌کرد؟»

جناب ریگوبرتو سرش را تکان داد و قبل از از این‌که پاسخی دهد لحظه‌ای مکث کرد. بالاخره زیر لب گفت:

«چون جرئت نکردم، پسر جان. به خاطر این‌که به خودم ایمان نداشتم. هیچ‌وقت فکر نکردم جوهر واقعی هنرمند شدن را دارم. شاید بهانه‌ای بود برای تلاش نکردن در این راه. تصمیم گرفتم خلاق نباشم، فقط مصرف‌کنندۀ عامی هنر باشم، یکی دوست‌دار فرهنگ. به خاطر بی‌شهامتی، واقعاً جای تأسف دارد این حقیقت تلخی است. حالا فهمیدی. مرا الگوی خودت نکن. هر کششی که داری تا آخرش برو و کاری را که من کردم نکن. به خواسته‌ات خیانت نکن.»

مخاطبان و معاشران

چرا باید دربارۀ چیزهایی که دوست داریم و برایمان مهم است محتوا تولید کنیم؟

برای اینکه با مخاطبانی در ارتباط باشیم که میل داریم جزو معاشران ما باشند.

ممکن است بدون توجه به دغدغه‌ها و اولویت‌های بلند مدت‌مان، صرفاً به خاطر جلب توجه و جذب سریع مخاطب، به سراغ مُد روز یا موضوعات زرد و ملتهب برویم. مشکلی ندارد، اما نباید توقع نداشته باشیم با مخاطبی که به این شیوه «صید» شده‌، رابطۀ چندان مطبوع و بلندمدتی شکل بگیرد.

در یک برنامۀ اصیل تولید محتوا، باید از نقش صیاد و شکارچی فاصله گرفت، و با مخاطب وارد رابطه‌ای انسانی شد.

از زندگی به اثر

فریدون رهنما در یادداشت کوتاهی دربارۀ صادق هدایت، بعد از ستودن صداقت و انسانیت هدایت می‌نویسد:

«و همیشه این همان است که من می‌جویم و جسته‌ام. و همیشه گفته‌ام زیستن ارجمند، سخت‌تر از هنر ارجمند است.»

چخوف نیز زمانی گفته بود:

اگر می‌خواهی روی هنرت کار کنی، روی زندگی‌ات کار کن.

غرق اغراق

اغلب ما آدم‌ها غرق اغراقیم.

فی‌المثل گرفتاری خودمان را ده برابر بزرگ‌تر از گرفتاری دیگران می‌دانیم.

یادم می‌آید خود من سال اول دبیرستان از ترس اینکه مردود و دوساله نشوم، روز و شب به درگاه خدا استغاثه می‌کردم، که اگر قبول بشوم، انواع و اقسام نذرها را دقیقاً در روز دریافت کارنامه ادا می‌کنم.

خب، حالا برایم خنده‌دار است. اما آن‌موقع حس می‌کردم مشکل من اولین هم نباشد، حداقل دومین بحران بزرگ خاورمیانه است!

بعداً فهمیدم چنین تصوراتی صرفاً منحصر به کودکی و نوجوانی نیست.

انگار تا ابدالاباد محکومیم به اینکه در مصائب و شدائد خودمان مبالغه کنیم.

آناتول فرانس می‌گوید: اگر همان‌طور که در غم‌هایمان اغراق می‌کنیم، شادی‌هایمان را هم بزرگ می‌کردیم، مشکلات ما اهمیتشان را از دست می‌دادند.

این است راز نوشتن

«این است راز نوشتن: نوشتن، از دلِ رنج بیرون می‌آید. از دلِ ایام تیره و غبارآلود. آن هنگام که دل پاره‌پاره می‌‎شود.»

-ادنا اوبراین

از این فرصت‌های طلایی گیر هر کسی نمی‌آید که این روزها نصیب اغلب ما شده! (مطلوب است تعیین مشخصات فرصت طلایی!)

همین‌که قدری وقتِ بیشتر هست و بحرانی بزرگ در جریان، کفایت می‌کند تا در حاشیه بایستیم یا بنشینیم و بساط قلم‌ودوات را پهن کنیم.

به هر میزان که زندگی آشوبناک‌تر می‌شود، نیاز ما به دنیای به‌سامانِ ادبیات داستانی افزایش می‌یابد.

سادۀ سخن: چون سر می‌چرخانی و می‌بینی دور و برت هیچ چیزی سر جای خودش نیست، ناچار سرت را پایین می‌اندازی و می‌خوانی و می‌نویسی؛ تا با استعانت از نظم و انسجام جهانِ داستان، قدری از ابهام و ازهم‌گسیختی دنیای پیرامونت بکاهی.

پی‌نوشت: 

پروژۀ ۱۰۰ داستان کلید خورد.

اتفاقاً بهتر

«اتفاقاً بهتر».

این دو تا کلمه را چقدر به زبان می‌آوری؟ من خیلی. مثلاً تلگرامات امروز را تقریباً کامل نوشته بودم که یک لحظه برق قطع‌و‌وصل شد و همه چیز پرید. باطری لپ‌تاپ من تاب این رفتارهای خشن را ندارد. ورد هم هیچ چیز را ذخیره نکرده بود.

باری، دوباره شروع کردم به کیبوردفرسایی. و نوشتم: اتفاقاً بهتر. دوباره می‌نویسم. اصلاً شاید این‌بار چیزی بنویسم که کم‌تر تکراری باشد.

اصلاً می‌دانی من آرامش و شادی خودم را مدیون همین «اتفاقا بهتر»گفتن‌ها هستم.

 

مجبورم در قرنطینه بمانم؟ اتفاقاً بهتر به کارهای عقب‌مانده‌ام می‌رسم.

کتاب اجازۀ چاپ نگرفت؟ اتفاقاً بهتر، یک کتاب دیگر می‌نویسم.

موتور ماشین سوخت؟ اتفاقاً بهتر، بیشتر کار می‌کنم، یکی بهترش را می‌خرم.

 

این به معنی نادیده گرفتن بحران نیست. «اتفاقاً بهتر» یعنی که واقعیت سر جای خودش هست، اما خب، حالا چه کاری از دست من بر می‌آید؟ چگونه می‌توانم همین وضعیت را مصادره به مطلوب کنم؟

حالا بگو «اتفاقا بهتر» و از نو شروع کن.

معیار مناسبی برای جدی گرفتن یک نوشته

این چند سطر را از کتاب «معیار نقد، معماری نقد» نوشتۀ سعید عقیقی نقل می‌کنم؛ توصیه‌ای دربارۀ نوشتن نقد فیلم که نکتۀ بسیار مهمی را به همۀ ما که در مسیر یادگیری و تولید محتوا هستیم گوشزد می‌کند:

هیچ منتقد انگلوساکسنی را سراغ نداریم که از طریق گنجاندن سه-چهار واژۀ فارسی در نقدهایش به موفقیت رسیده باشد و نقد خوبی نوشته باشد.

بنابراین به جای ژست گرفتن و استفادۀ نابجا از کلمات غیرفارسی که معادل‌های فارسی دقیقی هم برایشان وجود دارد، سعی کنید فرهنگ واژگان فارسی‌تان را غنی‌تر کنید.

اگر می‌خواهید انحطاط یک فرهنگ را ببینید، به کاربرد زبان در آن فرهنگ نگاه کنید.

نخستین نشانۀ انحطاط و فرهنگ نقد فیلم در ایران، زبان یأجوج و نثر مغلق و بی‌سر و ته بسیاری از نوشته‌های سینمایی است.

زبان یک نوشته، نشان‌دهندۀ اهمیت فرم آن است.

بنابراین جدی گرفتن زبان فارسی، معیار مناسبی برای جدی گرفتن یک نوشته است.

بیماری مهلک «خودمرکزجهان‌پنداری»

مورچه که دید آبْ تمام لانه‌اش را فراگرفته، داد زد:

«دنیا را آب برد.»

حالا حکایت ماست. افکار و اعمال خودمان را به همۀ دنیا تعمیم می‌دهیم.

گمان می‌کنیم جمیع خلایق چشم دوخته‌اند تا پای ما روی پوست موز برود و قهقهه بزنند.

واقعیت این است:

غالباً در سال‌های اولیۀ کارمان هیچ کسی به کار ما توجه چندانی نمی‌کند.

اینکه خیال کنیم انتشار نوشته‌های بد و ارائه ایده‌های ضعیف به اعتبار ما خدشه وارد می‌کند ناشی از یک خطای شناختی بزرگ است.

دقیقاً نگران از دست رفتن کدام اعتبار هستیم؟

در آغاز کار ما هنوز اعتباری نداریم که دلواپس خدشه‌دار شدن آن باشیم.

برای کسب ذره‌ای اعتبار باید سال‌ها عرق ریخت.

بگذارید این یادداشت را با حکایت مورچه‌ایِ دیگری تمام کنم! حکایت مورچه‌ای که تیمور از او درس پیگیری و هدف‌جویی آموخته بود؛ مورچۀ دانه در دهانی که بعد از شصت هفتاد بار افتادن از دیوار کماکان به تلاش دیوانه‌وارش ادامه داده بود.

بله، کسب اعتبار چنین تقلایی می‌طلبد.

شاگرد زندگی

دونالد ام. موری می‌گوید: «به احساساتت اجازه بده افکارت را شعله‌ور کنند.»

نسبت به واکنش‌هایت به جهان اطراف حساس باش.

وقتی دربارۀ موضوع یا مسئله‌ای حس خاصی در تو ایجاد شد گمان نکن همه همین حس را دارند.

احساسات خودت را متمایز از دیگران بدان.

این به عنوان یک فرد خلاق به نفع تو تمام می‌شود.

اگر واکنش خودت را خاص بپنداری، احتمال اینکه بتوانی دیدگاه تازه‌ای خلق کنی افزایش می‌یابد.

چشم‌هایت را باز کن و از زندگی یاد بگیر.

وقتی گمان می‌کنی حرف کسی ابلهانه است و پوزخند می‌زنی، وقتی به آسمان نگاه می‌کنی و غرق بی‌کرانگی آن می‌شوی، وقتی پست جفنگی را توی اینستاگرام می‌بینی و عصبانی می‌شوی؛ از کنار احساسات نگذر. از خودت سوال کن، چرا حس کردم فلان حرف ابلهانه است؟ چرا آسمان این‌همه برایم جذاب است؟ چرا به خاطر آن پست مسخره عصبانی شدم؟

و برهان احساساتی که داشتی کشف کن. استدلال کن، خیالبافی کن، روده‌درازی کن. اما نگو این حسی است که همه دارند. نه. بچسب به احساس خودت و از توی آن چیزی بیرون بکش.

شعر، داستان، یادداشت و مقاله از دل عادت هشیاری بیرون می‌آید.

واکنش‌های خودت به جهان پیرامون را یک موهبت بدان.

فکر کن چیزی را حس کرده‌ای و دیده‌ای که قبلاً هیچ کس دیگری به این شکل و صورت ندیده.

برای هر واکنش مثبت و منفی خودت به جهان ارزش قائل باش.

به این نکته توجه کن تا ببینی نوشتن و تولید محتوای اصیل چقدر سهل‌تر و در عین حال لذت‌بخش‌تر می‌شود.

برنامه‌ریزی و رشد شتابان

خیلی چیزها را می‌دانیم، حتی گمان می‌کنیم که در عمل هم به آن‌ها پایبندیم، اما گاهی تلنگری در هیات یک جمله قصار ظاهر می‌شود تا دوباره اهمیت موضوعی را که بدیهی می‌پنداشته‌ایم یادآوری کند:

«یک احمقِ با برنامه، می‌تواند یک نابغۀ بدون برنامه را شکست بدهد.»

-وارن بافت

اعتبار گوینده در بهتر پذیرفتن این حرف بی تاثیر نیست، جمله را که می‌خوانی با خودت می‌گویی؛ به جای اینکه بیش از این به خاطر حماقتم افسوس بخورم، بهتر است برنامه‌ریزی منظمی داشته باشم! بالاخره وارن بافت روزنۀ امیدی نشان داده. او که احمق نیست!

باری، این روزها توی قرنطینه قدر و قیمت برنامه‌ریزی را بیشتر می‌فهمم.

توی محبس بیش از هر وضعیت دیگری در معرض وادادنی. یکهو می‌بینی عادتت شده:

هر روز لنگ ظهر با کاردک از روی تخت جمعت کنند،

تا نیمه شب خودت را با موبایل و سریال و اخبار سرگرم کنی،

و جلوی آینه متحیر باشی که چطور کمرت چند سایز پهن‌تر شده.

شاید لذت این روزهای من در قرنطینه و شتابی که در مسیر رشد خودم حس می‌کنم، صرفاً به خاطر این است که با برنامه پیش می‌روم. مدتی‌ست یکی از کتاب‌های قدیمی نشر زمان را که هیچ ربطی هم به برنامه‌ریزی فردی ندارد گذاشته‌ام جلوی چشمم؛صرفاً محض دکور! عنوان کتاب این است:

برنامه‌ریزی و رشد شتابان.

الماس‌های ابدی

محمد قائد دربارۀ بعضی از شماره‌های دفترچه تلفنش می‌نویسد:

«اما شماری از تلفنها الماسهایی ابدی‌اند. بعید می‌دانم روزی بخواهم صاحبانشان را دیگر نبینم. میل دارم حضور خودم در جهان را به اتفاق آنها جشن بگیرم. آدمهای مطبوع، مثل آینه‌های روبه‌رو، شادی‌ را چندین و چند برابر می‌کنند. کسی چه می‌داند: شاید جهان هم از حضور ما در خودش خشنود باشد.» (+)

در فهرست مخاطبان موبایل شما چند تا از این الماس‌ها می‌درخشد؟

سادگی و بی‌پیرایگی

شوپنهاور:

«هیچ کاری مشکل‌تر از این نیست که مهم‌ترین افکار را به زبانی قابل فهم برای همه بیان کرد.»

تولستوی:

«اگر زبان واضح و روان باشد، نمی‌توان بد نوشت.»

آکسل اندرسن:

«کسانی که پیچیده می‌نویسند، می‌خواهند دیگران متوجه نشوند که حرفی برای گفتن ندارند.»

رضا بابایی:

«زیباترین متن، ساده‌ترین متن است، و سادگی یعنی بی‌پیرایگی، نه بی‌مایگی.»

 

ای کاش برای عمیق‌تر به نظر رسیدن، به دام پیچیده‌‌گویی نیفتیم.

شما عزیزترین‌ها

از اول امسال هر روز یک دفتر شعر می‌‌خوانم. به خاطر همۀ روزهای عمرم که کم‌تر سراغ شعر رفته‌ام پشیمانم. حالا بهتر درک می‌کنم که چرا شعر سلطان هنرهای کلامی است. بدون شعر هرگز به زیبایی و عمق واژه‌ها پی نمی‌بریم.

باری، شعر زیر را از دفتر «سوار قطار فردا» برگزیده‌ام. برای من شیرین و دلنشین بود، امیدوارم برای شما نیز چنین باشد:

«شما عزیزترین‌ها»

می‌خواهم دفترهایم را سفید بگذارم

تا بچه‌های فردا در آن مشق بنویسند.

کنار می‌گذارم حبه‌های قند را

تا چای مهمانان نادیده را شیرین کند.

گریه‌هایم را خنده نام نهادم تا

نیاشوبد زلال موسیقی جوانی و شیدایی را.

سفرها و آوازهای عشرت عمر نثار شما باد!

می‌خواهم برگ‌های کتابم

سراسر کاغذ بادبادک‌های کودکان کوی شود.

قلبم را بیفشانم، دانه‌ای در این چشم‌انداز

تا زهرهای زمین را در خود کشد

بی‌دغدغه درو کنید نیشکر.

نه آدمی، نه شهر

ای کاش جاده‌ای باشم

بی‌غبار در رهگذر شادیتان.

جواد مجابی

شرط تولید محتوا

بهترین سؤالی که یک محتوانویس-پیش از نوشتن هر متن- می‌تواند از خودش بپرسد:

با این نوشته به چه کسی خدمت می‌کنم؟

فیلم یا رمان؟

نورمن میلر که نویسندۀ مهمی بود و دستی هم در آتش فیلمسازی داشت گفته بود:

«غرابت فیلم و ادبیات همانند غرابت نقاشی‌های غارنشینان و موسیقی است.»

واقعیت این است خواندن یک رمان جدی و خوب، گهگاه به اندازۀ خالق رمان به زحمت و خلاقیت نیاز دارد.

بنابراین اغلب آدم‌ها دو ساعت فیلم دیدن را به چند روز رمان خواندن ترجیح می‌دهند.

و صد البته که تاثیر این دو بر ذهن کاملاً متفاوت است.

با صد هزار مردم تنهایی

یک لحظه به شبکه‌های اجتماعی فکر کنید.

کدام یک از ما برای به دست آوردن دنبال‌کننده‌های بیشتر وسوسه نمی‌شویم؟

«-کمیت را بالا ببر تا به کیفیت برسی.»

نه! برای این یکی توصیۀ خوبی نیست.

بله، شاید گمان کنیم جذب افراد بیشتر شانس رسیدن به افراد باکیفیت‌تر را بیشتر می‌کند؛ پیدا کردن صد مخاطب ایده‌آل از میان صد هزار مخاطب ظاهراً سهل‌تر و منطقی‌تر می‌نماید تا شکل دادن جمعی با همین تعداد در میان ده هزار نفر.

اما به نظرم نتیجۀ این استراتژی یا تاکتیک چندان خوشایند نیست. اقل کم برای همه مناسب نیست. جریان مخاطبان نامربوطی که دور خودت جمع کرده‌ای چنان عنان تو را در اختیار می‌گیرند که اصلاً نمی‌فهمی به کدام سمت می‌روی.

و در نهایت به یکی از نق‌نقوهایی تبدیل شویم که مدام می‌گویند: «چرا فالوور دارم ولی فروش ندارم یا چرا با اینکه اینهمه محتوا می‌ذارم، گاهی که یه مدت نیستم هیشکی نمی‌پرسه چرا صفحه‌ت به روز نمیشه؟»

شاید باید بیش از هر چیز مواظب حرص انباشتن کیلویی فالوور باشیم.

امروز که بعد از ۴ سال اعضای کانال مدرسه نویسندگی به ۸ هزار نفر رسیده، بیش از همیشه اهمیت و کیفیت مخاطب ارگانیک و مرتبط را حس می‌کنم.

بورخس می‌گوید:

«چیزی که من واقعاً به آن می‌اندیشم این است که حداقل یک نفر مرا به خوبی بشناسد.»

برای نوشتن متن خوب

انسل آدامز گفته بود: «برای گرفتن عکس خوب، باید بدانی که کجا بایستی.»

و من به وام از حرف او می‌‌گویم:

برای نوشتن متن خوب، باید بدانی کجا بنشینی!

شجاعت خلاقیت

خورخه لوییس بورخس می‌گوید:

«هیچ فضیلتی بالاتر از شجاعت نیست.»

گاهی برای فهم بهتر یک نقل قول به نقل‌های دیگری نیاز است:

رولو می در کتاب «شجاعت خلاقیت» می‌نویسد:

«شجاعت، فضیلت یا ارزشی در میان سایر ارزش‌های شخصی نظیر عشق یا وفاداری نیست، بلکه بنیاد و اساسی است که زیربنای همه فضیلت‌ها و ارزش‌های شخصی دیگر است و به آن‌ها واقعیت می‌بخشد. بدون شجاعت عشق ما به شکل وابستگی محض رنگ می‌بازد. بدون سجاعت، وفاداری ما به سازشگری بدل می‌شود.»

«شجاعت تحقق همۀ فضیلت‌های روانی انسان را ممکن می‌سازد. بدون شجاعت، ارزش‌های دیگر آدمی صرفاً به رونوشتی از فضایل تبدیل می‌شود.»

شجاعت انواع مختلفی دارد. به تعبیر می شجاعت جسمانی ساده‌ترین و بدیهی‌ترین نوع شجاعت است. شجاعت اخلاقی و اجتماعی و از همه مهم‌تر شجاعت خلاقیت از انواع دیگر شجاعت است.

فی‌المثل نوشتن یک مطلب تازه و انتشار آن به شجاعت بسیار بیشتر و والاتری نیاز دارد، تا خرد کردن دندان‌های همسایه‌ای که آرامش شما را در قرنطینه بهم زده است!

در ستایش الهام‌بخش‌بودن

الهام‌بخش بودن ربطی به شهرت‌طلبی و خودنمایی ندارد.

الهام‌بخش بودن یعنی محرک تازه‌ها بودن؛ افکار و اعمال نو.

تونی رابینز می‌گوید: الهام‌بخش بودن مهارتی است که می‌توان یاد گرفت.

الهام‌بخش بودن را باید از طریق هم‌زیستی با افراد الهام‌بخش آموخت. و این هم‌زیستی لزوماً قرار نیست به صورت فیزیکی و یا با معاصرانِ در قید حیات باشد. گاهی مرده‌ها زنده‌تر و الهام‌بخش‌تر از هزارها زنده‌اند.

آیا فهرستی از افراد الهام‌بخش زندگی‌تان دارید. آن‌ها چگونه در زندگی شما الهام‌بخش نگرش‌ها و کنش‌های تازه بوده‌اند؟

مسئولیت در برابر کاغذهای سفید

یک بار که مستاصل و پریشان از انبوه کارها و گرفتاری‌ها پشت میز کارم نشسته بودم، ناخودآگاه چشمم خیره شد به یک دسته کاغذ قهوه‌ای رنگ که گوشۀ میز بود. یکی از کاغذها را برداشتم و نوشتم:

من با این همه کاغذ اجازه ندارم بهانه بیاورم. باید روی این کاغذها چیزی بنویسم تا زندگی‌ام تغییر کند.

بعد از آن هر بار که گذرم به دکۀ روزنامه‌فروشی و مغازۀ لوازم‌التحریر می‌افتد، یک بسته کاغذ هم می‌خرم.

تلاش برای سیاه کردن این کاغذها، افق‌های تازه‌ای در برابر من گشوده است.

 

پیشنهاد:

بروید سراغ قفسه‌ها و کمدهای خانه ببینید ته سررسیدها و دفترهایی از رده خارجتان چقدر کافی سفید بافی مانده. هر چی کاغذ خالی هست جمع و جور کنید. حالا وقت آن است که زودتر برای سیاه کردن این کاغذها دست به کار شوید.

پی‌نوشت:

این روزها که در قرنطینه‌ام می‌بینم که تا بیست آینده هم به اندازۀ کافی کاغذ دارم! البته من بیشتر اوقات تایپ می‌کنم. ولی نوشتن روی کاغد کیف خودش را دارد.

بیشتر از همیشه

به خاطر دستی که می‌توانم با آن بنویسم

به خاطر چشمانی که می‌توانم با آن‌ها از پنجره به آسمان خیره شوم

به خاطر لبی که می‌توانم با آن قهوۀ بدمزه‌ام را بنوشم

به خاطر گوش‌هایی که می‌توانم با آن‌ها به accuradio.com گوش کنم

به خاطر لپ‌تاپی که می‌توانم با آن کسب‌وکارم را مدیریت کنم

به خاطر پتویی که می‌توانم روی خودم بکشم و بخوابم

به خاطر ساعت شنی کوچکی که می‌‌توانم با آن از وقتم بهتر استفاده کنم

به خاطر دوستان خوبی که دارم

به خاطر شنیدن صدای رعد و برق و لذت بردن از هوای ابری

به خاطر تمام خودکارها و ماژیک‌‌ها و دفترهای روی میزم

به خاطر صدها جلد کتابی که دوروبرم هست

به خاطر همۀ این‌ها بیشتر از همیشه شکرگزارم.

حالا بهترین وقت برای شکرگزاری است.

مارتین لوترکینگ زمانی گفته بود:

حتی اگر بدانم جهان فردا متلاشی خواهد شد، من باز هم درخت سیب خودم را می‌کارم.

 

گول کیفیت را نخورید

«آدم یه کاری رو کم انجام بده، ولی خوب انجام بده.»

ظاهر این جمله فریبنده است، و صد البته که در کارها و وضعیت‌های مختلفی هم این حرف درست است.

اما بسیاری از ما بی‌عملی، اهما‌ل کاری، ترس و کمال‌طلبیِ بیمار‌گونۀ خودمان را به بهانۀ توجه به کیفیت توجیه می‌کنیم.

اولویت دادن به کیفیت فرمولی نیست که همیشه بتوان طبق آن عمل کرد.

هنوز هم گاهی اوقات هنگام آزادنویسی به خودم می‌گویم بهتر نیست به جای این روده‌درازی‌های بیهوده کم‎تر سراغ قلم و کاغذ بیایم اما بهتر و باکیفیت‌تر بنویسم؟

و درست در همین لحظه که به این وسوسۀ دلفریب فکر می‌‌کنم یاد وقت‌هایی می‌افتم که به بهانۀ کیفیت از کمیت دورافتاده‌ام. و نتیجه این بوده که چون کم‌تر با قلم و دوات دم‌خور بوده‌ام دستم خشک شده و هراسم از صفحۀ سفید هزاربرابر.

کیفیت همیشه جذاب است. چه کسی دلش می‌خواهد کار بی‌کیفیت انجام بدهد؟

اما مسئله این است که در بسیاری از کارها، از جمله در مهارت‌آموزی کمیت بر کیفیت مقدم است.

تو از روز اولی که سراغ یک ساز می‌آیی، نمی‌توانی ملودی بسازی.

تو از روز اولی که دست به نوشتن می‌‌بری نمی‌توانی رمان بنویسی.

تو از روز اولی که سراغ محتوا می‌آیی نمی‌توانی ابرمقاله‌های درجه یک بنویسی.

تو از روز اولی که در باشگاه ثبت‌نام می‌کنی نمی‌توانی در مسابقات جهانی شرکت کنی.

تو از روز اولی که به آموزشگاه رانندگی می‌روی، نمی‌توانی بیفتی توی اتوبان و ویراژ بدهی.

کوتاه سخن: اول کمیت، بعد کیفیت.

هنوز یک در به روی ما باز است

شخصیت اصلی نمایشنامۀ از پشت‌ شیشه‌ها نویسنده‌ای به نام بامداد است که به دلایلی -که البته روشن نشده است-کنج اتاق کارش عزلت گرفته است. او طی سی سال از زندگی‌اش فقط یک بار به بیرون می‌رود.

اکبر رادی در جایی از گفت‌وگویش دربارۀ این نمایشنامه، دربارۀ شخصیت بامداد می‌گوید:

هنوز یک در به روی او باز است.

نوشتن.

او می‌نویسد.

و به این وسیله دستی است که شاید به سویی دراز می‌کند.

این یک بهانه برای زنده بودن است.

 

پی‌نوشت:

کاش این روزها حتی اگر نق و ناله می‌کنیم، این غرولندها روی کاغذ باشد. غر زدن رو کاغذ ممکن است نگارش شما را تقویت کند، اما نالیدن برای دیگران فقط سبب رنجش دیگران و پژمردگی خودتان می‌شود.

 

پله‌های یک نردبان

فریدون رهنما زمانی نوشته بود:

«از غم دنیا بیشتر میوه می‌چینی یا شادی آن؟»

میوه چیدن از درخت شادی نردبان می‌خواهد.

از پله‌های این نردبان:

عشق

کتاب

نوشتن

اینترنت

و امید به آینده.

محمد به هنگام درس دادن، ادبیات متجسد، هنر مجسم بود

برای بار صدم رفتم سراغ رمان محبوبم، «شب هول» و تکه‌هایی از آن را بازخوانی کردم:

هنوز چند هفته‌ای از شروع کلاس‌ها نگذشته بود که من، و شاید اکثر همکلاسی‌هایم دریافتیم محمد نه‌تنها بنیادهای عادتی اندیشه‌هایمان را در هم ریخته است، بلکه به ما آموخته است که دوباره در پی کشف دنیای پیرامون دنیای پیرامون خود برآییم.

کشف کردن مفهومی بود که محمد بارها و بارها بر آن تاکید می‌کرد.

می‌‎‌گفت هر یک از ما، هر چند در نظر سایر معلم‌ها بچه‌ شمره بشویم، ذهنیتی خاص و فردیتی یگانه داریم.

می‌گفت باید مثل کودکی که در جنگل رها شده باشد و یکایک درختان و گیاهان و جانوران جنگ را باز بشناسد و نامگذاری کند، هر یک از ما باید محیطمان و روابط اجتماعی و انسانی‌مان و اشیاء پیرامونمان را باز بشناسیم.

می‌گفت جوهر و بینش شاعرانه در همۀ آدم‌ها نهفته است. مهم این است که هر کس بینش شاعرانه را در خود پرورش بدهد.

می‌گفت مهم این است که شعر و ادبیات گذشتۀ ایران را بخوانیم و بفهمیم. اما لازم نیست ادبیات را حفظ کنیم و اگر میل به نوشتن و آفریدن داریم از کار گذشتگان نسخه‌برداری کنیم.

 

پی‌نوشت ۱: محمدی که نویسنده از او یاد کرده، شاعر فقید محمد حقوقی است.

پی‌نوشت ۲: هوشنگ گلشیری در جاهای مختلف می‌گفت که شب هول کپیه رمان او، برۀ گمشدۀ راعی است. چه تقلید شگفت‌انگیزی! به گمان من -که شیفتۀ آثار گلشیری هم هستم- شب هول نه‌تنها از برۀ گشمدۀ راعی بهتر است، که چندسروگردن بلندتر از تمام آثار گلشیری است.

چرا به چرا بی‌توجهی می‌کنیم؟

«تا می‌خواهم پست تازه‌ای منتشر کنم با خودم می‌گویم خب که چی؟»

«می‌نویسم، اما تداوم ندارم. هزار بار تصمیم گرفته‌ام به طور منظم پست بگذارم اما باز هم نتوانسته‌ام به تصمیمم پایبند باشم.»

«هنوز نمی‌دانم باید دربارۀ چه چیزی بنویسم. هر بار وسوسه می‌شوم موضوع تخصصی خودم را تغییر بدهم.»

این چند جمله را بارها از زبان افراد علاقه‌مند به تولید محتوا شنیده‌ام.

من مشکل اصلی را در توجه ناکافی به چرایی کار می‌دانم.

ما خیال می‌کنیم که چرایی کار و اهمیت موضوع را به‌‌روشنی می‌دانیم، اما کافی است دست به قلم شویم تا ببینیم که بعد نوشتن چند تا دلیل نصفه و نیمه -که غالباً بدون درک و تأمل کافی از جای دیگری برداشته‌ایم- چیزی برای گفتن نداریم.

اگر نمی‌توانی برای انجام هر کار مهمی دلایل محکمی بیاوری، مطمئن باش که به محض رسیدن به اولین موانع وامی‌دهی.

در کتاب قطب‌نمای موفقیت می‌خوانیم:

«اگر یک دلیل برای هدف خود داشته باشید. انگیزۀ کمی خواهید داشت. اما اگر چهل یا پنجاه دلیل داشته باشید. حتماً شروع به کار می‌کنید و هیچ‌کس جلوی شما را نخواهد گرفت.»

برای انجام مدام و مجدانۀ کارها به «چرا» یا «چراها»ی پرمعنا نیازمندیم.

اگر وبلاگ‌نویسی و تولید محتوا برایتان کاری بامعنا و هدفمند باشد، نه‌تنها دوام می‌آورید بلکه به منبع الهام دیگران نیز تبدیل می‌شوید.

نیچه زمانی گفته بود: کسی که چرایی زندگی را یافته است، با هر چگونه‌ای خواهد ساخت.

رضایت یعنی زندگی طبق اولویت‌ها

اگر در کوچک‌ترین بخش‌های زندگی تا بزرگ‌ترین عرصه‌های آن طبق ارزش‌ها و اولویت‌هایمان حرکت کنیم بیشترین میزان رضایت خاطر را تجربه می‌کنیم.

من امروز تا شش بعد از ظهر به جای اینکه پست اینستاگرامی منتشر کنم، انرژی و وقتم را صرف به‌روزرسانی دو تا از مطالب شاخص سایتم کردم.

من امروز به جای اینکه وقتم را صرف پیگیری اخبار و حرف زدن دربارۀ حواشی آن کنم ده تا ده دقیقه تمرین آزادنویسی کردم.

من امروز به جای ناخنک زدن به ده‌ها کتاب تازه و متنوعی که کنار میزم بود، فصل مهمی از یک کتاب مرتبط با کارم را دوباره از نو خواندم و یادداشت‌برداری کردم.

در همۀ این اقدامات ترجیح اولویت به لذت آنی دیده‌ می‌‌شود و همینطور در پس این کارها تجربۀ لذتی عمیق‌تر و پایدارتر آشکار است.

رضایت و همین‌طور موفقیت فقط با پایبندی جدی به اولویت‌ها حاصل می‌شود.

این بهترین ویژگی وب است

دیروز و امروز داشتم یکی از مطالب قدیمی‌تر سایت اصلی‌ام را به روز می‌کردم. آدم رشد خودش را با این کارها بهتر حس می‌کند. امیدوارم یک سال بعد هم از ویرایش فعلی این پست هم حالم بهم بخورد. و با دانش جدیدی که در آن زمان کسب کرده‌ام از نو این پست و مطالب دیگر را به روز کنم.

وقتی که داشتم تغییرات نهایی متن را اعمال می‌کردم با خودم گفتم تا به‌روزرسانی کامل مطالب قبلی سایت نباید به خودم اجازۀ انتشار مطلب تاره‌ای را بدهم. در بازسازی مطالب قبلی کارهای تازۀ بیشتری می‌توان انجام داد.

جان کلام فصل اول کتاب استراتژی محتوا برای وب این است که لطفاً به جای انتشار مطلب تازه بروید سراغ مطلب قبلی سایت و به آن‌ها سروسامان بدهید. این یکی از بهترین توصیه‌هایی است که من در زمینۀ تولید محتوا در وب شنیده‌ام.

بهترین نتایج خودم در موتورهای جستجو را هم مدیون به روزرسانی مداوم برخی مطالب هستم. بر خلاف شبکه‌های اجتماعی که در بهترین حالت بعد از چند روز امکان ویرایش مطلب را از تو می‌گیرند. خوبی کار در وب این است که می‌توانی یک مطلب را صدها بار بکوبی و از نو بسازی. و خوشحال باشی که گوگل هر روز صدها و هزاران نفر را روانۀ مطالب تو می‌کند. اتفاقی که توی شبکه‌های اجتماعی نمی‌افتد. توی اینستاگرامم بیش از هفتصد پست دارم که عملاً دفن شده‌اند. وقتی مخاطب توی کامنت‌ها سوالی می‌پرسد نمی‌توانی لینک بدهی بگویی من در فلان پست این سوال را پاسخ داده‌ام. آن را بخوان کمکت می‌کند. اما سایت سالار است، می‌توانی لینک‌های مختلف را در کنار هم بچینی و برای مخاطب جدی و خواهان کار موثری صورت بدهی.

محمدرضا توی تاکسی

گاهی از کنار حرفی ظاهراً ساده نباید به سادگی بگذری.

پاییز ۹۴ بود. مثل همیشه کیف سنگینم را انداخته بودم روی دوشم تا خودم را برسانم سر اتوبان و سوار تاکسی تهران شوم.

تهران کار می‌کردم و کرج می‌خوابیدم. زندگی هم به قول میلان کوندار جای دیگری بود که من نمی‌دانستم دقیقاً کجاست. کیفم سنگین بود چون کارهای دفتر را جمع می‌کردم ببرم خانه انجام دهم، و کارهای خانه را می‌بردم تا توی دفتر انجام بدهم، توی دفتر فکر می‌کردم توی خانه تمرکز بیشتری دارم، توی خانه فکر می‌کردم توی دفتر تمرکز بیشتری دارم. در نهایت هم توی هیچکدام کاری که کار باشد انجام نمی‌دادم.

به ایستگاه تاکسی که رسیدم آخرین نفر بودم. مجبور شدم مچاله شوم وسط صندلی عقب پراید. گوشی موبایل را از سر ملال باز کردم. آن موقع بیشتر مقاله‌های لیستی می‌خواندم: هشت روش استراتژیک برای فیل هوا کردن، نوزده تکنیک برای لمس کامل فیل در تاریکی و یازده گام برای قورت‌دادن فیل‌ خرطورم دراز.

اما برعکس همیشه اینبار ایمیل خبرنامۀ هفتگی محمدرضا شعبانعلی را باز کردم. یکی دو هفته بود که به خاطر سرچ اسم دیدیو آلن گذرم به متمم افتاده بود و به خاطر دسترسی به مطالب کاربر آزاد متمم مجبور شده بودم ایمیلم را توی سایت ثبت کنم. توی خبرنامۀ متمم لینک روزنوشته‌های مدیر متمم هم می‌آمد. (بعدها تمام این چیزها از متمم حذف شد؛ خبرنامه و پیام اختصاصی و…) در یکی از مطالب جدید روزنوشته‌ها محمدرضا یک گالری از عکس‌هایش منتشر کرده بود که توی آن مثل مدیران دولتی رفته بود بازدید از روزنامۀ همشهری. بعد از دیدن گالری عکس چشمم افتاد به یکی دیگر از مطالب.

در نگاه اول کارهای محمدرضا اصلاً برایم جدی نبود. فکر می‌کردم او هم مثل هزاران نفر دیگر مُشتی حرف انگیزشی و مدیریتی نخ‌نما را تکرار می‌کند. (بعدها دیدگاه‌های متهورانۀ او باعث شد تا بفهمم او قدم در راهی گذاشته که کم‌تر پا خورده.) اما خواندن یکی از یادداشت‌ها باعث شد تا همین امروز حتی با اینکه می‌دانم دیگر محمدرضا روزنوشته‌ها را با سرعت و سیاق سابق به روز نمی‌کند، روزی چند بار روزنوشته‌ها را باز کنم تا ببینم مطلب تازه‌ای منتشر نشده. البته محمدرضا هنوز هم حواسش به بچه‌هایش هست. این روزها از مقالۀ «چه باید کرد» بهره‌های زیادی می‌برم. و هنوز هم متمم بهترین منبعی است که می‌توانم برای یادگیری بهتر و عمیق‌تر به خودم و دوستانم پیشنهاد بدهم.

برگردم توی تاکسی، چنان گرم خواندن بودم که دیگر حواسم نبود که لای دو تا مسافر ضخیمِ تاکسی پرس شده‌ام.

این سطر را که خواندم گفتم لاف می‌زند. اگر این‌‌همه توی وب نوشته پس من چرا تا حالا چیزی از او نخوانده‌ام:

«طی این روزها، با مروری به مجموعه‌ی آن چیزی که در فضای دیجیتال از من منتشر شده، دیدم که حدود چهار میلیون کلمه مطلب نوشته‌ام!»

جلوتر که رفتم اما، این دو سه سطر تا ماه‌ها و سال‌های بعدش دست از یقه‌ام برنداشت:

«نوشتن در فضای مجازی، از هر رزومه‌ی دیگری ارزشمندتر است. به قطع یقین، اگر به سال ۷۶ برگردم (ورودی کارشناسی) یا سال ۸۴ (ورودی ارشد) و به من بگویند که بین قبولی در دانشگاه و اجازه‌ی نوشتن در فضای مجازی باید یکی را انتخاب کنم، با چیزی که در این ده سال تجربه کردم، لحظه‌ای در رها کردن دانشگاه و شروع به وبلاگ نویسی، تردید نخواهم کرد.»

و همۀ تغییرات زندگی من از خواندن همان چند سطر و راه اندازی سایتم شروع شد. شانس من این بود که در زمان مناسب به حرف‌ مناسب رسیدم. حالا نمی‌خواهم بگویم فیلم هوا کرده‌ام، نه. می‌خواهم بگویم به خاطر مداومتم در وبلاگ‌نویسی حالم خوب است. بله. به خاطر توجه جدی به آن پیشنهاد و پایبندی بی‌وقفه به حرف محمدرضا، حالا به حد کافی، هم رضایت دارم هم موفقیت. این‌ها را این روزها که اصلاً بیرون نمی‌زنم و در یک چاردیواری خودم را قرنطینه کرده‌ام بهتر می‌فهمم. چون از رهگذر وبلاگم مشغله‌های جذابی برایم ایجاد شده که به سبب آن نه سگ سیاه افسردگی سراغم می‌آید، نه شغال زرد ملال! این چند سطر را نوشتم که بگویم چرا اینقدر روی وبلاگ‌نویسی تاکید دارم. چون اقل کم برای من یکی خیلی جواب داده. می‌دانم که کم درجا نزده‌ام. اما همین درجازدن‌ها هم برای من درس‌ها و دستاوردهای بسیاری داشته اشت.

حالا خوب می‌فهمم که از کنار برخی از حرف‌های ساده نباید به سادگی گذشت.

پی‌نوشت:

دربارۀ راه‌اندازی سایت شخصی مطلب مفصلی نوشته‌ام که لینک آن را برایتان می‌گذارم:

چگونه یک سایت شخصی بسازیم؟

موفقیت در دنیای جدید

به من اتاقی دربسته و لپ‌تاپی آنلاین بدهید تا:

بیشتر و بهتر از همیشه بیاموزم.

تا مروج افکار و ایده‌های الهام‌بخش باشم.

تا مؤثرترین و پایدارترین روابط را بسازم.

تا کسب‌‎وکاری ارزش‌آفرین و سودده‌ را توسعه بدهم.

حتی اگر اتاق خلوت و رایانۀ برخط هم به من ندهید، یک موبایل هوشمند و کنج دنج یک چاردیواری برای انجام این کارها کفایت می‌کند، فقط کافی است آنلاین باشم.

معلم‌های دنیای آنلاین

یکی از دوستان توی کامنتی در shahinkalantari.com یکی از جملات قدیمی خودم را نقل کرده بود.

این جمله را این روزها چقدر بهتر می‌توان حس کرد:

«زندگی در دنیای آنلاین نیاز به معلم های تازه ای دارد که هنوز کسی به هوش و سواد آموزش آن دست نیافته است.»

سخت و سازنده

از گفت‌وگوهای درونی من در هنگام نوشتن متنی برای انتشار:

«اگر قرار بود به اندازۀ انگشت در بینی گرداندن آسان باشد، همه انجامش می‌دادند. تو مشقت کار را می‌پذیری، و همین رشد تو را تسریع می‌کند.»

نوشتن دربارۀ رشد شخصی

نوشتن دربارۀ رشد فردی، به رشد جمعی منجر می‌شود.

از گام‌هایی که برای رشد خودتان برمی‌دارید بگویید، بگذارید ما هم روش‌های پیشنهادی شما را بیازماییم.

چگونه بر طفره رفتن غلبه کردم؟

چه کسی گفته که من به طفره رفتن از کارهای مهم غلبه کرده‌ام؟!

من فقط بعضی روزها و در لحظاتی خاص می‌توانم به طفره رفتن از کارهایی که در اولویت است غلبه کنم.

و همۀ دستاوردهای مثبت زندگی‌ام را مدیون همین لحظات هستم.

در بیشتر این لحظات پایبندی من به اولویت‌هایم ناشی از انجام گفت‌وگویی است که یک منِ من منِ دیگرم را به دورنگری و ترجیح دستاوردهای بلند مدت به لذت‌های کوتاه مدت تشویق می‌کند.

پی‌نوشت:

پیشنهاد می‌کنم به صفحۀ این دورۀ تازه نگاهی بیندازید: بی تنبلی

 

حرکت کن، حتی توی قرنطینه

از بعضی نمایشنامه‌ها گاهی تنها یک سطر برای همیشه با آدم می‌ماند:

پرنده‌ای که پرواز می‌کنه، سرما نمی‌خوره.

-اکبر رادی | آهسته با گل سرخ

دربارۀ موفقیت

عمر آدمیزاد کوتاه‌تر از آن است که به موفقیت فکر نکند.

من از شکست هم که بنویسم در خدمت موفقیت است.

در دوران بحران، در دل مصائب و شدائد روزنه‌ای هم اگر باشد با موفقیت‌خواهی گشوده می‌شود.

من فقط برای کسانی می‌نویسم که در جستجوی رضایت و موفقیت هستند، و به وضع موجود تن نمی‌دهند.

بیایید دربارۀ موفقیت بنویسیم.

پی‌نوشت ۱: وبلاگ اصلی من مثل همیشه پاربرجاست. اما استراتژی محتوایی جدید من باعث شده تا تصمیم بگیرم در سال ۹۹ فقط روی بازنویسی و به روز کردن مطالب قبلی سایتم وقت بگذارم. حجم مطالب نیز بیشتر خواهد شد. یادداشت صد دویست کلمه‌ای برای باز کردن برخی موضوعات کفایت نمی‌کند. سایت خوب با هفته‌ای یک پستِ خوب و کارشده به دستاوردهای بیشتر و ماندگارتری منجر می‌شود.

همچنین به جایی نیاز داشتم برای تجربۀ بازیگوشی‌ بیشتر و دنگ‌و‌فنگ کم‌تر. توی وبلاگِ سایت رسمی‌ انتخاب عکس و تیتر و کلیدواژه و… گاهی روزانه‌نویسی را سخت می‌کرد. اما اینجا نه. اینجا می‌توان گاهی پست‌های یکی دو جمله‌ای نوشت. از عکس هم هرگز خبری نخواهد بود. به سئومئو هم مطلقاً توجهی ندارم. موضوع اصلی من در اینجا یک چیز است: توسعه فردی، در تمام ابعاد.

پی‌نوشت ۲: قالب این وبلاگ را از وبلاگ ست گادین وام گرفته‌ام. از سعید قائدی به خاطر اجرای این سایت سپاسگزارم.