محمدرضا توی تاکسی

گاهی از کنار حرفی ظاهراً ساده نباید به سادگی بگذری.

پاییز ۹۴ بود. مثل همیشه کیف سنگینم را انداخته بودم روی دوشم تا خودم را برسانم سر اتوبان و سوار تاکسی تهران شوم.

تهران کار می‌کردم و کرج می‌خوابیدم. زندگی هم به قول میلان کوندار جای دیگری بود که من نمی‌دانستم دقیقاً کجاست. کیفم سنگین بود چون کارهای دفتر را جمع می‌کردم ببرم خانه انجام دهم، و کارهای خانه را می‌بردم تا توی دفتر انجام بدهم، توی دفتر فکر می‌کردم توی خانه تمرکز بیشتری دارم، توی خانه فکر می‌کردم توی دفتر تمرکز بیشتری دارم. در نهایت هم توی هیچکدام کاری که کار باشد انجام نمی‌دادم.

به ایستگاه تاکسی که رسیدم آخرین نفر بودم. مجبور شدم مچاله شوم وسط صندلی عقب پراید. گوشی موبایل را از سر ملال باز کردم. آن موقع بیشتر مقاله‌های لیستی می‌خواندم: هشت روش استراتژیک برای فیل هوا کردن، نوزده تکنیک برای لمس کامل فیل در تاریکی و یازده گام برای قورت‌دادن فیل‌ خرطورم دراز.

اما برعکس همیشه اینبار ایمیل خبرنامۀ هفتگی محمدرضا شعبانعلی را باز کردم. یکی دو هفته بود که به خاطر سرچ اسم دیدیو آلن گذرم به متمم افتاده بود و به خاطر دسترسی به مطالب کاربر آزاد متمم مجبور شده بودم ایمیلم را توی سایت ثبت کنم. توی خبرنامۀ متمم لینک روزنوشته‌های مدیر متمم هم می‌آمد. (بعدها تمام این چیزها از متمم حذف شد؛ خبرنامه و پیام اختصاصی و…) در یکی از مطالب جدید روزنوشته‌ها محمدرضا یک گالری از عکس‌هایش منتشر کرده بود که توی آن مثل مدیران دولتی رفته بود بازدید از روزنامۀ همشهری. بعد از دیدن گالری عکس چشمم افتاد به یکی دیگر از مطالب.

در نگاه اول کارهای محمدرضا اصلاً برایم جدی نبود. فکر می‌کردم او هم مثل هزاران نفر دیگر مُشتی حرف انگیزشی و مدیریتی نخ‌نما را تکرار می‌کند. (بعدها دیدگاه‌های متهورانۀ او باعث شد تا بفهمم او قدم در راهی گذاشته که کم‌تر پا خورده.) اما خواندن یکی از یادداشت‌ها باعث شد تا همین امروز حتی با اینکه می‌دانم دیگر محمدرضا روزنوشته‌ها را با سرعت و سیاق سابق به روز نمی‌کند، روزی چند بار روزنوشته‌ها را باز کنم تا ببینم مطلب تازه‌ای منتشر نشده. البته محمدرضا هنوز هم حواسش به بچه‌هایش هست. این روزها از مقالۀ «چه باید کرد» بهره‌های زیادی می‌برم. و هنوز هم متمم بهترین منبعی است که می‌توانم برای یادگیری بهتر و عمیق‌تر به خودم و دوستانم پیشنهاد بدهم.

برگردم توی تاکسی، چنان گرم خواندن بودم که دیگر حواسم نبود که لای دو تا مسافر ضخیمِ تاکسی پرس شده‌ام.

این سطر را که خواندم گفتم لاف می‌زند. اگر این‌‌همه توی وب نوشته پس من چرا تا حالا چیزی از او نخوانده‌ام:

«طی این روزها، با مروری به مجموعه‌ی آن چیزی که در فضای دیجیتال از من منتشر شده، دیدم که حدود چهار میلیون کلمه مطلب نوشته‌ام!»

جلوتر که رفتم اما، این دو سه سطر تا ماه‌ها و سال‌های بعدش دست از یقه‌ام برنداشت:

«نوشتن در فضای مجازی، از هر رزومه‌ی دیگری ارزشمندتر است. به قطع یقین، اگر به سال ۷۶ برگردم (ورودی کارشناسی) یا سال ۸۴ (ورودی ارشد) و به من بگویند که بین قبولی در دانشگاه و اجازه‌ی نوشتن در فضای مجازی باید یکی را انتخاب کنم، با چیزی که در این ده سال تجربه کردم، لحظه‌ای در رها کردن دانشگاه و شروع به وبلاگ نویسی، تردید نخواهم کرد.»

و همۀ تغییرات زندگی من از خواندن همان چند سطر و راه اندازی سایتم شروع شد. شانس من این بود که در زمان مناسب به حرف‌ مناسب رسیدم. حالا نمی‌خواهم بگویم فیلم هوا کرده‌ام، نه. می‌خواهم بگویم به خاطر مداومتم در وبلاگ‌نویسی حالم خوب است. بله. به خاطر توجه جدی به آن پیشنهاد و پایبندی بی‌وقفه به حرف محمدرضا، حالا به حد کافی، هم رضایت دارم هم موفقیت. این‌ها را این روزها که اصلاً بیرون نمی‌زنم و در یک چاردیواری خودم را قرنطینه کرده‌ام بهتر می‌فهمم. چون از رهگذر وبلاگم مشغله‌های جذابی برایم ایجاد شده که به سبب آن نه سگ سیاه افسردگی سراغم می‌آید، نه شغال زرد ملال! این چند سطر را نوشتم که بگویم چرا اینقدر روی وبلاگ‌نویسی تاکید دارم. چون اقل کم برای من یکی خیلی جواب داده. می‌دانم که کم درجا نزده‌ام. اما همین درجازدن‌ها هم برای من درس‌ها و دستاوردهای بسیاری داشته اشت.

حالا خوب می‌فهمم که از کنار برخی از حرف‌های ساده نباید به سادگی گذشت.

پی‌نوشت:

دربارۀ راه‌اندازی سایت شخصی مطلب مفصلی نوشته‌ام که لینک آن را برایتان می‌گذارم:

چگونه یک سایت شخصی بسازیم؟